من و ما و بقیه ...

سلام.

من توی زندگیم شانسهای زیادی آورده ام، اما یکی از مهمترین شانسهام داشتن معلمهای خوب بوده، معلمهایی که به جرات می تونم بگم مسیر زندگی منو تغییر دادن. از همشون ممنونم و براشون روزهای خوب، پر از تندرستی و شادکامی آرزو میکنم.


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ :: توسط : وحید شفیعی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است   باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است 
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین    بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است 
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو    کار جهان و خلق جهان جمله در هم است 
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب    کاشوب در تمامی ذرات عالم است 
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست    این رستخیز عام که نامش محرم است 
در بارگاه قدس که جای ملال نیست    سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است 
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند    گویا عزای اشرف اولاد آدم است 
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین    پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ :: ٩:۳۱ ‎ب.ظ :: توسط : وحید شفیعی

(توضیح: این عکس مربوط به 6ماهگی مهتاب است.)

 

مهتاب گلم رسیده از راه، سلام!

آراسته شد خیال دلخواه، سلام!

روزان همیشه گرمی مهر، درود!

شبهای پر از ستاره و ماه سلام!


ارسال شده در تاریخ : شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ :: ٧:۳٢ ‎ب.ظ :: توسط : وحید شفیعی

سلام

خیلی وقت بود که به روز نشده بودم. امیدوارم که دیگه اتفاق نیفته.


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ :: ٢:۳٧ ‎ب.ظ :: توسط : وحید شفیعی

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

                                 فریدون مشیری


ارسال شده در تاریخ : شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ :: ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ :: توسط : وحید شفیعی

"عید حول حالنا است
که واجب است بفهمیم
عید شوقی است
که پدرم را به مزرعه می خواند
عید تن پوش کهنه باباست 
که مادر
 آن را به قد من کوک می زند
و من آن قدر بزرگ می شوم
که در پیراهن بابا می گنجم
عید ، تقاضای سبز شدن است
یا مقلب القلوب"

                         سلمان هراتی



ارسال شده در تاریخ : شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ :: توسط : وحید شفیعی

فکر میکنم این شعر منسوب به امام علی(ع) باشه، واقعا که محشره:

لقد دقّت و رقّت و استرقّت                  فضول العیش اعناق الرجال


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ :: توسط : وحید شفیعی

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .

 

از اینجا


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ :: ۸:٥۱ ‎ق.ظ :: توسط : وحید شفیعی
صفحات وبلاگ
RSS Feed